چقدر دوستت دارم. خوبیهای کوچک تو چقدر برایم دلنشین هستند. شاید اگر بار اولی بود که تو را میدیدم، با خود می اندیشیدم که زیبا نیستی اما امروز تو واقعا زیبایی و چقدر مفتخرم از خودم که در عمق نگاه ساده يک انسان ، پيچش زیبایی مرموزی را میبابم؛ یک دوست را. در وجود دوستانه تو ، من هيچ رنگی از هوس را جستجو نمیکنم.
شکیبایی صدایت، آرامش تک تک سلولهای چهره ات، سلامت نگاهت که میدانم گاهی سعی میکنی مرموز جلوه دهی اش ، شیوه خاص دوست داشتنت ، لحظه های دلجوییهای بزرگانه و يا رنجشهای کودکانه ات ، دلتنگی نهفته در فشار دستهایت و تحسینهای بازیگوشانه ات قلب مرا ربوده اند.
تو اهميت میدهی ، اينرا دوست دارم. درست يا غلط احساس میکنم توجه تو خوب است. حتی جر و بحثهای کوچکمان هم آرامش نایبی را که از تو میگیرم خط خطی نمیکنند.
این عشق نیست چون سوزاننده نیست، سبز است. چیزی ارزشمندتر از عشق است. ارزش ماندن و شاهد بودن دارد. دوست دارم بر لطافت برگهایش آرام گام بردارم؛ با شکوه او رشد کنم و برای نگه داشتنش تلاش.
وقتی تو را بخشیدم
وقتی تو را بخشیدم ، پریان زیبای بهشت گره از دستهای مشت کرده من باز کردند. خدا مرا در آغوش خود محکم فشرد و باز رنگهای آسمان من سپيد و آبی شدند.
وقتی بخشیدمت دنیا مرا بخاطر کاستیها و نادانيهایم بخشيد و اعتماد بنفس فرسوده ام دوباره جان گرفت.
وقتی بخشیدمت لحظه هایی که در حسرت یک انتقام ایستاده بودند ، دوباره آغاز به دویدن کردند و خونم را از سیاهی حسرت ضربه زدن به تو به زلالی شفاف عشق به خودم گلگوندند.
وقتی بخشیدمت ، از فکر من رفتی . آنچه شبها و روزها بخاطرش گریستم برایم بی اهمیت شد چون وقتی تو را بخشیدم، دیگر تو بت من نبودی؛ تو انسانی بودی مثل خودم و وقتی تو را می بخشیدم می دانستم که ناکامل و کوچکی و می دانستم که از تو بهترم زیرا تو را بخاطر کاستیهایت بخشیده ام و این به من اعتماد بنفس داد.
وقتی تو را بخشیدم ، جریانی از پیروزی و خوشبختی را دیدم که شتابان بسوی من گسیل شده اند و از سوی من نیاز به هیچ حرکت دیگری نبود جز یک لبخند خوش آمدگویی به لذتهایی که بر در خانه من مهمان شدند، زیرا من بزرگترین گام را قبلا برداشته بودم ؛ من تو را بخشيده بودم.
وقتی تو را بخشیدم ، چشمهایم که از حسرت و نفرت به تو بسته بودند و هرچه تلاش برای گشودنشان میکردم بی نتیجه میماند ، به آسانی گشوده شدند و تازه آنوقت بود که يافتم چقدر انسان و غیرانسان هست که لذت عشق ورزیدن بهشان از تو شیرینتر است. و حسرت خوردم که چرا زیباترین لحظه های خودم را در تاریکی نگونبخت يک انتقام پوچ هدر کردم، انتقامی که به من هيچ نمیداد جز خرد کردن خود بیچاره ام.
آه ! وقتی بخشیدمت دانستم که تو فرشته ای بودی برای رساندن من به روياهای دیرینه ام ، برای آنکه آن کسی شوم که همیشه رویایش را داشته ام و آگاه شدم که چقدر خوب و مهربانم و اطمينان يافتم که درهای نعمتهای الهی و توجه او به روی من باز و گشوده است و اگر تو خوبتر از این بودی من هرگز آنرا پیدا نمیکردم؛ بنابراین از تو ممنون شدم.
و . . . وقتی تو را بخشیدم ، تو هم مرا بخشیدی.
به خاطر تو و برای تو:
چگونه باور کنم؟
چگونه دلم شکست وقتيکه ديدم پشت کرده ای به من.
ثانيه ها چگونه تلخ شد وقتيکه ديگر نکرد صدا مرا ، حنجره ات.
چگونه توانستی؟
باور نمی کنم هنوز. تو ميروی و دور ميشوی ولی من باور نمی کنم. چگونه باور کنم؟
لحظه ها می تپيدند. ثانيه ها از هم سبقت ميگرفتند. من و تو در آغوش بزرگ يک احساس که خيال ميکرديم متقابل است، آرام و بی دغدغه ، لميده بوديم؛ چگونه باور کنم که هم آغوش مهربانم ، دست به تبـر، برای هلاک کردن من، هوشيار بر بالينم ايستاده است!
ثانيه ها بوی نم و پاکی آب ميداد؛ چگونه باور کنم آنچه من بوی نا مي پنداشتم، بوی لجن زاری از خون خودم بوده است!
وقتی آدم از عشق مطمئن است، ثانيه ها تغذيه روحت هستند. هر لحظه که می گذرد، احساس ميکنی روحت درحال اوج گرفتن است. وقتيکه تنها و بی اعتماد هستی در عشق، ثانيه ها از تو عبور می کنند. لحظه های شاد در کنارت ميزيند ولی با تو همدم نمی شوند؛ چگونه باور کنم ثانيه ساز شاد زندگيم، مرا در لحظه ای غمناک، ثابت نگاه داشته است!
تابناک طلوع عشق تو در نگاه من شراره می افکند؛ چگونه باور کنم آتشفشان من کوه يخی بوده است!
زيبا سخن می گفتی، سخنت حکم زيستن من بود؛ آخر چگونه باور کنم نـجوای آزادی تو، فـتوای کشتار من بود!
بگو چگونه باور کنم که غنچه نازی که به اميد بوييدن عشق ، از باغ چيدمش، به من هشدار انتقام می دهد!
عشق را رنگ کردی، رنگ تن.
اعتماد را رنگ کردی، رنگ ترديد.
لحظه های مرا رنگ کردی تو، رنگ غم.
ويران کردی و نفهميدی که من در آن ويرانه، بقايای وجود خودم را جستجو می کنم.
آه! برو برو که تو آن جلاد سيه پوشی نه برزگر سپيدفام که من خيال ميکردم بزرهای محبتم را دانه دانه از زمين خواهد چيد. تو درو کردی مرا، شخم زدی روحم را، چکاندی از غلاف بی مهريت خونم را.
تو شکستی دلم را.



